

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
سلسله صفاریان از اغاز تاسقوط
************************
نهضت یعقوب لیث در سیستان، ازقیامعیاران و مطوعهشهر بر ضد خوارج که عمالطاهریانبعد از سالها درگیری از عهده دفعآنها بر نیامده بودند آغاز شد. سیستان که در آن ایام به اتحادیهای از دزدان و راهزنان تبدیل شده بود،
بهتدریج تمام سیستان و قسمتی از اطراف خراسان را دچار نا امنی کرده و جولانگاه تاخت وتاز بی امان خویش ساخته بودند، و چون حاکم سیستان، که از دست نشاندگان طاهریان بوداز عهده دفع آشوب آنها بر نمیآمد، عیاران شهری، طبقات جوانان و جوانمردان محلی، بهعنوان مطوعه و غازیان، به دفع خوارج همت گماشتند.
یعقوب و برادرانش - عمروو علی که بعدها در عیاریها و شبگردیهای شهر با او شریک و رفیق شدند، از فرزندان لیثرویگر و از اهالی قریهای به نام قرنین بودند.
یعقوب که به زودی درنقش رهبر جنگجویان ضد خوارج و ضد طاهری ظاهر شد، توانست به تدریج آشوبهای محلی راسرکوب و امنیت سیستان را تأمین نماید «حوالی 248 ق / 862 م»، و چندی بعد دولتتازهای را در سیستان بنیان گذارد.
حکومت صفاریان
سیستان ، مهد ظهور سلسله فرمانروایان صفاری در قرن سوم بود . این دیار از همان نیمه اول قرن اول هجری ، توسط مسلمانان فتح شد و حاکمانی از طرف خلفا و یا حاکمان کوفه بر آن گمارده می شدند . با مهاجرت تعداد زیادی از اعراب به این نقطه ، اسلام در سراسر آن گسترش یافت .
دو شهر زرنج و بست از مهمترین شهرهای سیستان بودند که طاهریان در دوران حاکمیت خویش ، بر آنها حکمرانی می کردند ، زیرا سیستان آن زمان تابع حکومت خراسان شده بود . دوری سیستان از مرکز خلافت باعث شد خوارجی که از عراق و غرب ایران رانده می شدند ، به این دیار پناهنده شوند و بتدریج قدرت و مکنتی به دست آورند . آغاز ورود آنها از اواخر قرن اول هجری بود و تا زمانی که صفاریان در صحنه سیاسی این منطقه ظاهر شدند ، مدام شورشهایی به راه می انداختند . برخی از این شورشها آنچنان توسعه یافت که برای مدت چند دهه دوام آورد . از مهمترین شورشهای خوارج ، شورشی بود که حمزه آذرک رهبری آن را به عهده داشت .
خوارج از سال 180 تا 213 توانستند در قسمت مهمی از سیستان برتری خود را حفظ کنند .
دسته های خوارج بیشتر در مناطق غیر شهری ساکن بودند و مانند اسلاف خود ، با تهدید و کشتار و نیز اظهار دین داری افراطی ، کسانی را می فریفتند . فشار حاکمان نالایق طاهری نیز راه را برای آنان هموار تر می کرد و در این میان مردم مسلمان دچار زحمت و سختی بسیار می شدند .
سرانجام مردم که از ناامنی و نابسامانی اوضاع آنان به تنگ آمده بودند و می دیدند که حکام طاهری نیز توانایی مقابله با آنان را ندارند خود دست به تشکیل دسته های مقاومت زدند . این دسته ها که جنگجویان داوطلب معروف به ( مطوعه ) بودند وظیفه خویش را جنگ با خوارج و کافران نقاط دورتر مرزهای شرق عنوان می کردند .
با کاهش سلطه طاهری ، این دسته ها نفوذ یافتند و بتدریج سازمان اجتماعی جدیدی را تشکیل دادند . در این زمان بود که آنها به نام عیاران خوانده شده و طبقه و فرهنگ جدیدی را به خود اختصاص دادند .
عیاران رقیب خوارج شده و خود را اهل فتوت و جوانمردی خواندند . آنها جوانمردی را امری جدا از راهزنی ندانسته و خود را آلوده به غارتگری کردند . عیاران بیشتر اموال ثروتمندان را غارت می کردند ، در حالی که می کوشیدند دروغ نگویند ، قانع باشند . اگر نان و نمک کسی را خوردند وی را آزار نرسانند و حق مظلوم را از ظالم بگیرند به همین دلیل بود که زمانی ، عیاری به پیشه راهزنی گفته می شد ، اما راهزنی که اهل انصاف و جوانمردی بود .
یعقوب عیاری از سیستان
یعقوب فردی روستایی بود که قریه قرنین متولد شده بود و در ابتدا رویگری می کرد ، به همین دلیل به او صفار گفته می شد . حال و هوای عیاری او را از رویگری جدا کرده و پس از چندی که دار و دسته خود را شکل داد ، به جمعی بزرگتر که رهبری آن را صالح بن نضر بر عهده داشت ، پیوست . صالح با بیرون راندن حاکم طاهری بست در سال 239 ه . امیر سیستان شد . پس از وی درهم بن نضر جای او را گرفت . یعقوب که جایگاه والایی در این دسته یافته بود ، موفق شد به سال 247 ه . در هم را کنار گذاشته و فرمانروای سیستان شود . این ابتدای فرمانروایی صفاریان بود .
ساده زیستی یعقوب لیث و مدارای او با مردم سیستان باعث شد نیروی نظامی ، سیاسی قابل ملاحظه ای در پشت سر او جمع شود ، نیرویی که وی با کمک آن توانست برای نیم قرن حکومت صفاری را سرپا نگاه دارد .
جنگهای یعقوب
یعقوب لیث از زمانی که امارت سیستان را به زور شمشیر خود و عیاران گرفت تا زمانی که زنده بود ، دایما در جنگ و درگیری بسر می برد . ابتدا با رقبای عیار خود ، بعد با خوارج ، و آنگاه با طاهریان ، و عاقبت نیز با خلیفه بغداد درگیر شد . حل مشکل خوارج ( چه با جنگ و چه با فریفتن آنان ) می توانست هم راه آینده وی را هموار کند و هم مسلمانان و حتی خلیفه را خشنود سازد ، بنابراین وی عمار خارجی ، فرمانده خوارج را به سال 251 ه . در جنگی کشت و بقایای نیروهای وی را به سپاه خویش ملحق ساخت . صالح بن نضر رقیب عیار وی نیز که با شاه بودایی کابل متحد شده بود ، از یعقوب شکست خورد و بدین سان سیستان آرامش یافت .
آنگاه یعقوب به سوی هرات تاخت و گذشته از جنگی که با خوارج کرد ، به جهاد علیه کافران بت پرست نیز پرداخت و غنایم فراوانی به همراه آورد که تحسین مسلمین را به دنبال داشت . در آن دیار برخی از حکام طاهری را نیز دستگیر کرد ، که خود آغاز تهدیدی بود که یعقوب صفاری برای طاهریان تدارک می دید .
یعقوب گرچه توانسته بود با دلاوری و تهور خویش ، سیستان را تحت کنترل خود در آورد ، در فکر آن نیز بود که با نشان دادن اطاعت خود نسبت به خلیفه بغداد ، حکومت این دیار را به او واگذار شود ، بنابراین بعد از هر پیروزی هدایای گرانبهایی را راهی بغداد می کرد تا دل خلفای دنیا دوست بغداد را به چنگ آورد . اقدام بعدی یعقوب ، حمله به کرمان بود که به سال 254 ه . صورت گرفت . او کرمان را که آن زمان جزو قلمرو فارس به حساب آمده و شخصی به نام علی بن حسین بر آن حکم می راند از دست او درآورد ، آنگاه به فارس رفته و پس از گرفتن شیراز از غنایمی بسیار به دست آورد و به سیستان مراجعت کرد .
وی مجداد به افغانستان رفت و با حمله به کابل و مناطق اطراف ، غنایم فراوانی به دست آورد و آنها را روانه بغداد کرد .
در این زمان محمدبن طاهر آخرین فرمانروای طاهری ، حکومت سیستان را به یعقوب وانهاد بود ، اما یعقوب هوای تسخیر خراسان در سر داشت . او در سال 259 ه . به دلایل واهی ، به نیشاپور یورش برد و بدون درگیری جدی ، بساط طاهریان را برچید و خراسان را تحت کنترل خود در آورد .
یعقوب در تعقیب جمعی از مخالفان خود که از چنگش گریخته بودند ، به گرگان و طبرستان نیز لشکر کشید و با وجود آن توانست در سال 260 ه . ساری را به تصرف در آورد ، نتوانست در آن دیار بماند ، زیرا آب و هوای طبرستان خسارت زیادی برای سربازان وی در پی داشت . از این رو بدون دستیابی به هدف بازگشت .
رویکرد یعقوب لیث صفاری به خلافت
یعقوب سیستان و نواحی مجاور را با جنگ وشمشیر به دست آورد و سپس آنها را از قلمروخلافتجدا کرد.
البته در آنچه کهکرده بود، حکم و دستور خلیفه و یا نایبان او را هرگز نخواسته بود، مضاف بر این کهدر آن چه با شمشیر خود به تصرف در آورده بود، بی آن که از جانب خلیفه دستور یافرمانی داشته باشد، حکام و عمال خلیفه را از آنجا رانده، یا عزل و حبس کرده بود.
این امر که در بعضی از موارد طی جنگهایی که در انجام میداد، گه گاه نام خلیفه را در خطبه، در بعضی از این شهرها میخواند،مبنی بر قبول مشروعیت حق حکومت خلیفه نبود، بلکه بیشتر برای اجتناب از عواقبی بودکه گمان میکرد با آوردن نام خلیفه در خطبه ها رفع خواهد شد.
بدین گونهقدرت خود را مبنی بر غلبه نشان میدادو همواره میگفت که حکم او همین حکم شمشیر استو اگر خلیفه نیز بر سرزمینهایی حکمروایی دارد جز به حکم شمشیر نیست.
لاجرم قیام او که بعدها سردارانگیلودیلمهمچون اسفار، مرداویج و آل بویه آن رابه شیوه خود دنبال کردند، در حقیقت شیوه سازشکارانهو پیروان این شیوه را نفی می کرد، و میکوشید با خلع طاعت خلیفه و خروج ازعهد و بیعت متداول و مقبول عام نسبت به او، در تمام قلمروی که در گذشته به دستاعراب فتح شده بود، حکومت تازهای را - که البته جنبه اسلامی آن محفوظ بود - برقرارکند.
جنگ با خلیفه
اقدام یعقوب با ضمیمه ساختن خراسان به قلمرو صفاریان ، با مخالفت خلیفه بغداد روبرو شد که در مقابل ، عکس العمل یعقوب را در پی آورد ، و باعث شد تا او هوای تصرف بغداد و دخالت در امر خلافت را در سر بپروراند .
یعقوب ابتدا فارس را تصرف کرد و خلیفه که از اقدام او به هراس افتاده بود ، بلافاصله حکومت شرق ایران را به ضمیمه فارس به وی واگذار کرد تا او را از تصرف بغداد باز دارد ، بویژه که در آن زمان شورش دیگری به رهبری صاحب الزنج در بخشی از خوزستان دردسرهای فراوانی برای بغداد بوجود آورده بود و ترس خلیفه آن بود که یعقوب با صلاحب ازنج متحد شود .
یعقوب اهواز را گرفت و پس از آن ، شهر واسط را تسخیر کرد . موفق برادر خلیفه که در ابتدا به حیله راه دوستی با یعقوب را پیش گرفته بود ، سپاهی گرد آورد و در نزدیکی نهروان با یعقوب روبرو شد ، یعقوب برای اولین بار شکست خورد و غم آن او را دل شکسته کرد . این درگیری در سال 262 ه . رخ داد و یعقوب که تا سال 265 ه زنده بود هیچ گاه نتوانست بار دیگر با سپاه خلیفه بجنگد . وی پس از چند روز بیماری و در حالی که عمری را در جنگ و درگیری سپری کرده بود در جندی شاپور در گذشت و همان جا دفن گردید .
حکومت عمرولیث
پس از در گذشت یعقوب ، انتظار آن بود که برادرش علی به جانشینی او برسد ، اما کار برادر دیگر ، عمرو بالا گرفت و مخالفتهای علی با وی ، تاثیری در کامیابی وی نداشت .
میراثی که برای عمرو باقی مانده بود ، حکومت سیستان ، خراسان و فارس همراه خزاین پر از سیم و زر بود . اما بزودی خراسان گرفتار شورش برخی از یاران دیرین طاهریان شد و شخصی به نام خجستانی نیشاپور را به تصرف خود در آورد ، عمرو نه تنها نتوانست او را از نیشاپور براند ، بلکه خود برای مدتی در زرنج محصور وی بود ، گرچه وی توانست زرنج را تصرف کند و به نیشاپور بازگشت . این واقعه در سال 266 ه . رخ داد .
در سال 270 ه . که خلیفه خیالش از ناحیه صاحب الزنج آسوده شده بود و خراسان را نیز گرفتار شورش کسانی چون رافع بن هرئمه و برخی دیگر می دید ، تصمیم گرفت عمرولیث را خلع کند ، از این رو برابر حاجیان خراسان ، عمرو را لعنت کرد و عزل او را اعلام داشت . سپس سپاهیانی برای تصرف فارس اعزام کرد ، عمرو بن لیث با شنیدن حمله نیروهای خلیفه به فارس ، بدان سوی شتافت اما شکست خورد و بازگشت . با این حال خلیفه که مجددا با عمرو از در آشتی وارد شد و در سال 275 ه . مجددا حکومت وی را بر شرق ایران و فارس تایید کرد .
در سال 283 ه . عمرولیث با حمله به خراسان ، رافع بن هرثمه را که حکومت علویان طبرستان را پذیرفته و به نام آنان خطبه می خواند ، سرکوب کرد و خراسان را یکسره به تصرف صفاریان در آورد . خلیفه بغداد وی را به دلیل سرکوبی رافع بسیار ستود ، زیرا خطر علویان ، حکومت بنی عباس را تهدید می کرد .
اکنون عمرو از بابت قلمرو تحت سلطه خود نگرانی نداشت و همین باعث شد که به فکر تسخیر ماوراءالنهر بیفتد . حکومت ماوراءالنهر از طرف خلیفه به سامانیان واگذار شده بود .
با اسرار عمرو ، خلیفه بغداد حکومت ماوراءالنهر را به وی بخشید . او به سوی این دیار حرکت کرد و طی درگیریهایی که سرداران وی و نیز خود او با اسماعیل سامانی داشت ، گرفتار شد . او را به بند کشیدند و به بغداد فرستادند . درگیری وی با سامانیان تا سال 287 ه . به طول انجامید ، عمرو دو سال پس از اسارت در بغداد کشته شد .
صفاریان پس از عمروبن لیث
در پی شکست عمرو ، سامانیان خراسان را به قلمرو خویش افزودند و برای جانشین عمرو که نواده او طاهربن محمد بود تنها سیستان ، کرمان و فارس باقی ماند . جانشینان عمرو به اسراف ، تمامی اندوخته های یعقوب و عمرو را صرف عیش و نوش خویش کرده ، باغها و بناهای بسیار در زرنج و بست ساختند . کشمکش میان سرداران و افراد خاندان صفاری نیز اوضاع را آشفته کرده بود .
در سال 298 ه . اسماعیل سامانی که حکومت سیستان را از خلیفه گرفته بود ، با سپاهیان خویش به سیستان یورش برد و بعد از گذشت نیم قرن بساط حکومت مستقل صفاریان را برچید .
قلمرو حكومت
همانطور كه ميدانيم اولاد ليث صفار از سيستان كار خود را آغاز كردند و در واقع خاستگاه ابتدايي آنان همان سيستان ميباشد. ولي پس از اندك مدتي يعقوب به خراسان ، كرمان ، فارس و ... دست يافت و پس از صلح و اظهار اطاعت عمرو از خليفه ، خليفه فرمان حكومت « مناطقي كه در اختيار يعقوب بود ، خراسان ، طبرستان ، گرگان ، ري و فارس را نيز به او بخشيد و منصب صاحب شرطگي بغداد را نيز به او واگذار كرد. »[1] پس از فراز و نشيبهايي كه در روابط خليفه با عمرو بوجود آمد ، قلمرو حكومت عمرو محدود و وسيع ميشد و بالاخره در زمان حكومت نيمه مستقل جانشينان عمرو ، قلمرو حكومت آنان غالباً به همان سيستان محدود ميشد. به هر حال محدوده حكومتي سلسله صفاريان را بطور خلاصه ميتوان اينطور عنوان كرد كه : « صفاريان بعد از قدرت گرفتن در سيستان توانستند امپراطوري پهناوري اما مستعجل در شرق عالم اسلام بر پاي دارند كه از باميان و كابل در شرق گرفته تا اهواز و اصفهان در غرب و جنوب امتداد داشت. »[2]
مشي سياسي
در مورد مشي سياسي صفاريان بايد بگوييم كه فقط در دوران يعقوب و عمرو ، يعني دو حاكم مهم اين سلسله ميتوان در اين مورد سخن گفت ، چون بقيه خاندان صفاري كه حكومت كم اهميتي را در سيستان تا سال 392 ادامه دادند ، در حقيقت تابع حكومتهاي ساماني و غزنوي بودند و سياست مستقلي نداشتند. ولي درباره يعقوب و عمرو هم اگر چه بعضي معتقدند كه « كاملاً روشن است كه خلفا و صفاريان حتي لحظهاي به هم اعتماد نداشتند. »[3] ولي اين عدم اعتماد موجب نميشد كه يعقوب و يا عمرو و از سوي ديگر خليفه عباسي در مواقعي كه سياستشان اقتضا ميكرد ، با هم از در دوستي و آشتي در نيايند و به همين دليل نميتوان به طور قاطع از سياست دوستي و اطاعت كامل صفاريان از خليفه و يا به عكس از دشمني هميشگي آنان با هم سخن بگوييم.
اكنون به نمونههايي از سازش با خليفه از سوي يعقوب اشاره ميكنيم : در سال 255 و پس از فتح كرمان و فارس « يعقوب تعدادي اسب و بار با مشك و جامهها براي معتز فرستاد به پيشكش »[4] و يا در سال 257 « ابو احمد بن متوكل ولايتداري بلخ و طخارستان و ولايتهاي مجاور چون كرمان و سيستان و سند و ... را براي وي ( يعقوب ) نوشت و سالانه مالي براي وي نهاد كه اين را پذيرفت و برفت. در ربيع الآخر همين سال فرستاده يعقوب بن ليث بيامد با بت هايي كه ميگفت آن را از كابل گرفته است. »[5] و يا در سال 259 پس از فتح نيشابور ، يعقوب فرستادگاني به نزد خليفه فرستاد و بوسيله آنان ضمن اعلام خبر فتح نيشابور به خليفه ، سر عبدالرحمن خارجي را نيز « كه از سي سال پيش در هرات دعوي خلافت داشت »[6] فرستاده بود و بعد در سال 260 پس از جنگ با علويان طبرستان يعقوب در نامهاي به خليفه مينويسد : « من ... گروهي را بكشتم كه در روزگار من همانند آن نبوده و هفتاد كس از طالبيان را اسير كردم. »[7] با توجه با اين نمونهها ميبينيم كه يعقوب چنانكه برخي گمان كردهاند ، سوداي مخالفت بنيادي عليه خلافت عباسي را نداشته است و حتي جنگي را كه بين او و خليفه اتفاق افتاده است بنا بر تحليل محمد تقي بهار در تصحيح تاريخ سيستان ميتوان فريب يعقوب و تصور اينكه وي ميتواند بغداد را بدون جنگ تصرف كند دانست و به هر حال وقتي كه وي متوجه ميشود خليفه قصد توطئه عليه او را دارد ، سعي در برانداختن وي ميكند كه در نهايت نيز موفق نميشود.
سياست و خط مشي صفاريان در دوره عمرو ليث نيز همان بود كه در زمان يعقوب مشاهده مي شد . يعني عمرو نيز قصد ابراز مخالفت اساسي با خليفه را نداشت و تا زماني كه كار با ارسال هدايا و مماشات و اظهار اطاعت درست ميشد ، سوداي مخالفت در سر نميپروراند. اينك به ذكر نمونههايي از اين سياست عمرو ميپردازيم : در سال 268 وي هدايايي براي خليفه فرستاد كه « بهاي آنچه فرستاده بود و هديه كرده بود پانصد هزار دينار ميشد. »[8] و يا در سال 279 « فرستاده عمرو ليث صفار با هديهها به نزد معتضد آمد و ولايتداري خراسان را خواست. »[9] و يا در سال 284 فرستاده خليفه معتضد « سوي عمرو بن ليث صفار رفت كه به نيشابور بود و خلعتها و پرچمي به نشان ولايتداري وي بر نيشابور با هديههايي از جانب معتضد همراه داشت. »[10] و همينطور در سال 286 « هديه عمرو بن ليث صفار از نيشابور به بغداد رسيد ، مبلغ مالي كه فرستاده بود چهار هزار درم بود با بيست اسب با زينها و لگامهاي مزين نقره كاري و يكصد و پنجاه اسب با جلهاي منقش با جامهها بوي خوش و تعدادي باز »[11]
در مفابل اين اقدامات يعقوب و عمرو ، خليفه نيز مقابله به مثل ميكرد ، يعني وقتي كه بخاطر سركوبي شورشها به كمك يا بيتفاوتي صفاريان نياز داشتند با آنها روابط حسنه برقرار ميكردند و زماني كه نگراني از شورشها نداشتند و يا از سوي صفاريان احساس خطر ميكردند ، با آنها سر ناسازگاري ميگذاشتند ، بطوريكه در چندين سال حكومت صفاريان ، چندين بار يعقوب و عمرو در سمتهايي عزل و نصب شدند و اين نشاندهنده اين واقعيت است كه هم خليفه و هم صفاريان تنها به قدرت خود ميانديشيدند و آنچه كه از سوي بعضي عنوان ميشود كه صفاريان و ديگر سلسلههاي نيمه مستقل ايراني قصد آزادسازي ايران از يزر حكومت اعراب را داشتهاند ، حداقل در مورد حكومت صفاريان نميتواند كاملاً درست و مستدل و مستند باشد.
در تاريخ ايران،يعقوب ليث اولين فردي است كه توانست در اوايل كار بدون وابستگي به خليفه و ديگر قدرتمندان داخلي تنها با كوشش و تلاش پيگير خود و نيز تكيه بر خصوصيات و ويژگيهاي شخصي و تدبير جنگي خود ، اولين سلسله تقريباً مستقل ايراني در ايران بعد از اسلام را پايهريزي كند و تفاوت او با طاهريان كه از جمله وابستگان سياسي و نظامي خلفا بودند كاملاً مشخص است و به عبارتي« اهميت امراي نخستين صفاري تشكيل امپراطوري پهناور اما مستعجل در شرق عالم اسلام بود كه از باميان و كابل درشرق تا اهواز واصفهان درغرب امتداد داشت،صفاريان نخستين شكاف عظيم درتماميت ارضي قلمروعباسيان ايجاد كردند»[12]
2 ـ علاقه به زبان و ادبيات فارسي
پس از غلبه اعراب بر ايرانيان ، زبان و ادبيات فارسي رونق خود را از دست داد و زبان رسمي در دربارها ـ حتي دربار طاهريان ايراني ـ عربي بود و يعقوب اولين حاكم ايراني بود كه پس از استيلاي اعراب به زبان و شعر و ادبيات فارسي اهميت داد و بعدها اين مسأله توسط سامانيان بطور قويتري دنبال شد. به هر حال درباره اهميت دادن يعقوب به زبان و شعر و ادب فارسي ، نقل شده است كه پس از پيروزي يعقوب بر خوارج و نيز سپاه طاهريان « شعرا او را شعر گفتندي به تازي .. چون .. شعر برخواندند او عالم نبود ، درنيافت ... پس يعقوب گفت : چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت ؟ محمد وصيف پس شعر فارسي گفتن گرفت...
از جمله آثار باقيمانده از دوره صفاري ميتوان به خدا خانهي مسجد عتيق شيراز اشاره كرد.
علل سقوط صفاريان
اگر شكست و اسارت عمرو ليث صفاري در جنگ با امير اسماعيل ساماني را در حقيقت به عنوان سقوط سلسله صفاريان در نظر بگيريم ، لاجرم بايد علل سقوط اين سلسله را در اعمال و سياستهاي يعقوب و بخصوص عمرو بابيم.
بعضي از محققين علت شكست عمرو از اسماعيل و به تبع آن سقوط سلسله صفاري را ، « خود بزرگ بيني عمرو »[14] و بعضي ديگر « توقعات بيش از اندازه خود او »[15] دانستهاند ، زيرا گفته شده « عمرو از سلطان خواسته بود كه وي را ولايتدار ماوراءالنهر كند ، كه آن ولايت را بدو داد. »[16] البته تقاضاي حكومت ماوراءالنهر توسط عمرو از خليفه از يكسو ميتواند فزونخواهي باشد كه در طبيعت هر انساني كم و بيش هست و يا شايد كينه قبلي عمرو از اسماعيل در رابطه با همكاري او با رافع بن هرثمه در مخالفت با عمرو باشد ، به هر حال عمرو در پي گرفتن حكم حكومت ماوراءالنهر به آنجا لشكر كشيد و هر چه امير اسماعيل خواست از وقوع جنگ جلوگيري كند ، موفق نشد. از جمله اقدامات امير اسماعيل براي جلوگيري از جنگ نقل شده كه « اسماعيل گروهي از سرهنگان عمرو بگردانيد و ايشان را از خداي تعالي بترسانيد كه ما مردمان غازيايم و مالي نداريم و اين مرد دنيا همي طلب كند و ما آخرت ، از ما چه خواهد؟ »[17] و يا اينكه گفتهاند كه اسماعيل به عمرو پيغام داد كه « تو جهاني پهناور بدست داري ، تنها ماوراءالنهر بدست من است و من در يك مرز هستم ، به آنچه در دست تو هست قانع باش و مرا بگذار در اين مرز مقيم باشم ، اما عمرو نپذيرفت. »[18] و بالاخره در جنگي كه بين اين دو اتفاق افتاد ، عمرو شكست خورده و اسير شد و سرانجام در زندان خليفه درگذشت يا كشته شد و با وفات او در حقيقت دوران حكمراني تقريباً مستقل و درخشان صفاريان نيز به سر آمد.
شايد دليل ديگر سقوط صفاريان اين نكته باشد كه صفاريان سياست روشني از نظر مذهبي و برخورد با خلافت نداشتند ، زيرا آنها از سوي گاه با خلافت سني عباسي و گاه با حكومت شيعي علويان مبارزه و مخالفت ميكردند و هم چنين اينكه گاهي با خوارج مبارزه و گاهي با آنها همكاري ميكردند و به هر حال قدرت حكومت آنان بيشتر متكي بر نيروي نظامي بود و توجهي به ايجاد مشروعيت مذهبي حكومت خود در نظر مردم نداشتند و به همين دليل است كه آنها نيز مانند بسياري ديگر از حكومتهاي نيمه مستقل ايراني بعد از اسلام به محض اينكه فتوري در قدرت نظاميشان ايجاد شد و قدرت نظامي خود را تا حدي از دست دادند، از حمايت و پشتياني مؤثر مردم نيز محروم شدند و بدين ترتيب از قدرت ساقط شدند.
************************
لطفا نظر دهید{ممنون}
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 35
بازدید ماه : 33
بازدید کل : 58041
تعداد مطالب : 269
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1
************************